رویای آشنا
خوابی عجیب و تاثیر گذار اغلب به سراغم می آید
خواب زنی ناشناس که دوستم دارد و دوستش دارم
و هر بار نه همان است و نه دیگری
که دوستم دارد وبا من آشناست
با من آشناست و قلبم . افسوس برای او
فقط برای او روشن است و دیگر مسئله نیست
فقط اوست که میداند رطوبت پیشانی رنگ پریده ام را
چگونه با اشکهایش دوباره تازه کند
قهوه ای طلایی یا حنایی است ؟ نمی دانم
نامش؟ به یاد می آورم دلنشین و پر طنین بود
مانند نام عشاقی که زندگی جدایشان کرد
نگاهش شبیه نگاه تندیس ها
صدایش دور دست و آرام و بم
با آهنگ صداهای عزیزی که بی صدا می ماندند.
هیچ صدایی جز صدایی بی صدا
مصافر را ترغیب نمیکرد
صدای تو بود که می گفت: پیش بیا باز هم!
قلب ترسان من قلب تاریک من
می گریست تنها روی جاده ی محزون
عشق آن فاتح دلچسب
در میان شادی مارا به هم رساند.

+ نوشته شده در 2008/12/13 ساعت توسط salite
|