خوابی عجیب و تاثیر گذار اغلب به سراغم می آید

خواب زنی ناشناس که دوستم دارد و دوستش دارم

و هر بار نه همان است و نه دیگری

که دوستم دارد وبا من آشناست

با من آشناست و قلبم . افسوس برای او

فقط برای او روشن است و دیگر مسئله نیست

فقط اوست که میداند رطوبت پیشانی رنگ پریده ام را

چگونه با اشکهایش دوباره تازه کند

قهوه ای طلایی یا حنایی است ؟ نمی دانم

نامش؟ به یاد می آورم دلنشین و پر طنین بود

مانند نام عشاقی که زندگی جدایشان کرد

نگاهش شبیه نگاه تندیس ها

صدایش دور دست و آرام و بم

با آهنگ صداهای عزیزی که بی صدا می ماندند.

هیچ صدایی جز صدایی بی صدا

مصافر را ترغیب نمیکرد

صدای تو بود که می گفت: پیش بیا باز هم!

قلب ترسان من قلب تاریک من

می گریست تنها روی جاده ی محزون

عشق آن فاتح دلچسب

در میان شادی مارا به هم رساند.