باز باران ببارید
باز باران ببارید مرد تغیان کن سرد آیینها بشکن رصوا کن
درد آیین ماست امشب غوغا شو با تو خویش و بی مسکن تو یاد کن
چند وقتیه فازیه تو کله ی منو یه نگاهی 4 ساله قپ زده بد قلق
که دستاشو لرزید تو سرمای پاییز من من شعر مینویسم تو اشکاتو بریز
من اشک ریختم بزار تغیان باشه کلمات تیزن باید غوغا بشه
آره من دیدم بزار رویا باشه زردیه گچ دیوار تو رنگو حال بشه
پس میگم منم دست دارم توی فکر یه کودک 4 سالم
که همش راه میره روی افکارم منو صد سوالو فقره جوابم

نگو اه بازم سوژه های تکراری بیا پرواز بگو تا کجا گوش دادی
میدونم که دوست داری با کلمات جور باشی محفوظ میشن اگه قابل نفوز باشی
ولی وای اشکات داره دیر میاد الفاظ آبی ان اگه روی بیت بیان
کوچولو تو چشامه حرکات بی ریات منو تعریف نکن نگو گاهی پیش میاد
ای داد مگه من با تو فرق دارم حیحات ظالم هارو! مثل کفتارن
خدا با توام بگو چی تو سر دارم منو درک کن چی فکر میکنی تو دربارم
من یه خواستار خواهم حکم دادخواه دارم اینجا جهنمه واسه کسایی که فقر دارن
سالهاست منتظرو به اومید فردا ام ولی کو کی میاد اون نور رنگارنگ
که هر شعرم من باز داستان بگم آیا تا کی سوژه های غمو حاکمم
بگو کجان فرشته های محافظم من تنهام با تو و غم مخاطبم
ای داد فریاد دارم ای داد ای وای منو حذف کن از دنیات
اینجا همه صیادن و همه جلاد بگو طلوع نداره آیا شب یلدات
ابیات سوژه سازن و بعد ها صدها میلیون غمو دریاب
هربار دریاب افکارم را شده بس که معصیت شده شفاف