ما جا مانده ایم... همه ی ما جا مانده ایم. در شهری جا مانده ایم که پل ندارد. متاسفانه...

 این ترانه های قدیمی آزارم میدهد. پرواز که میکنی ، میکوبدت روی زمین. هیچ اجباری نیست تا بفهمی که فهمیدن درد دارد. بی وقفه فهمیدن دردش بیشتر است. از آتش ِ این کاروان ، دلم ترسیده گویا. ترسیده از این سکوتِ قبل از طوفان. پیله ای ساخته مثل ساختن چیزی که شاید بادبادک باشد. باید بشود جرات کرد و نوشت که بی خبرم از خود و نظرم هست با وی...+++

جاری شدن را جشن میگیریم ، به افتخار میهمان های ناخوانده ی نیمه شب ، به افتخار بوسه های ناگهانی ، به افتخار ترس ِ هویت و تمامی این افکار خوش. به افتخار تمام کسانی که در هیاهو زاده شده اند. به افتخار تمام این لحظه هایی که سوخت شدند برای پیدا کردنِ همانی که بوسه هایش ناگهانی ست. به افتخار ترس ، دلشوره. به افتخار تمام میهمانهای ناخوانده ی امشب. به افتخار من.به افتخار من. به افتخار من یک دقیقه سکوت...

{+} رونوشت به تمام عوامل سرگیجه های امروزم ، مدیریت عامل دنیا "حضرت خدا"...

++ خداوند متعال تعرضی به اینجانب نفرموده اند و این حقیر نیز مرتکب چنین حماقتی نشده ام! این دفعه ی آخر خدا "اعصاب معصاب" نداشت. اگر چیزی گفتید یا نوشتید و خداوند با صاعقه پاسخش را ارسال کرد ، به اینجانب ترش رویی نفرمایید... البته اگر رویی برایتان باقی مانده باشد! مسئولیتش با ذهن منحرف خودتان است که مستقیم به سراغ این بزهکاری ها میروید!!!

+++ آخر به چه گویم هست از خود خبرم ، چون نیست / وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم ، چون هـست