گلایه
آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم
نه گله ای
نه شکوه ای حتی رنجیدن هم از یادم رفته است
دیگر چیزی برای دل بستن نمانده است
.انتظار بی مفهوم است
نه کینه ای ، نه بغضی، نه فریادی
فقط سکوت و آه

این جهان پر از صدای قدمهای مردمانیست
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن طناب دار تو را نیز می بافند
+ نوشته شده در 2008/10/12 ساعت توسط salite
|