گاهی یادش می افتم

مثل خاطره ای دور به نظرم می آید

توی کارگاه کوچکش بین چوبهای مختلف و اره و میخ ساعتها می نشست و می کشید و می برید

اصلا نه خسته می شد و نه احساس تنهایی می کرد . عاشق صدای بریده شدن چوبها بود و بوی خاک اره

ساعتها می نوشت

داستانهایش تمامی نداشت با شخصیتهای خیالی اش زندگی می کرد با غمهایشان می گریست و در شادیهایشان خنده سر میداد

و گاهی شعر هم می گفت

بدون اینکه ادبیات خوانده باشد و یا از قافیه و عروض چیزی بداند

روابطش محدود بود و آدمهای زندگی اش کم تعداد و تاثیر حضورشان کمرنگ

صورت ساده ای داشت و نگاهی عمیق

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود…