گاهی دلم برای خودم تنگ می شود…

گاهی یادش می افتم
مثل خاطره ای دور به نظرم می آید
توی کارگاه کوچکش بین چوبهای مختلف و اره و میخ ساعتها می نشست و می کشید و می برید
اصلا نه خسته می شد و نه احساس تنهایی می کرد . عاشق صدای بریده شدن چوبها بود و بوی خاک اره
ساعتها می نوشت
داستانهایش تمامی نداشت با شخصیتهای خیالی اش زندگی می کرد با غمهایشان می گریست و در شادیهایشان خنده سر میداد
و گاهی شعر هم می گفت
بدون اینکه ادبیات خوانده باشد و یا از قافیه و عروض چیزی بداند
روابطش محدود بود و آدمهای زندگی اش کم تعداد و تاثیر حضورشان کمرنگ
صورت ساده ای داشت و نگاهی عمیق
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود…
+ نوشته شده در 2008/10/9 ساعت توسط salite
|