|
ما جا مانده ایم... همه ی ما جا مانده ایم. در شهری جا مانده ایم که پل ندارد. متاسفانه... این ترانه های قدیمی آزارم میدهد. پرواز که میکنی ، میکوبدت روی زمین. هیچ اجباری نیست تا بفهمی که فهمیدن درد دارد. بی وقفه فهمیدن دردش بیشتر است. از آتش ِ این کاروان ، دلم ترسیده گویا. ترسیده از این سکوتِ قبل از طوفان. پیله ای ساخته مثل ساختن چیزی که شاید بادبادک باشد. باید بشود جرات کرد و نوشت که بی خبرم از خود و نظرم هست با وی...+++ جاری شدن را جشن میگیریم ، به افتخار میهمان های ناخوانده ی نیمه شب ، به افتخار بوسه های ناگهانی ، به افتخار ترس ِ هویت و تمامی این افکار خوش. به افتخار تمام کسانی که در هیاهو زاده شده اند. به افتخار تمام این لحظه هایی که سوخت شدند برای پیدا کردنِ همانی که بوسه هایش ناگهانی ست. به افتخار ترس ، دلشوره. به افتخار تمام میهمانهای ناخوانده ی امشب. به افتخار من.به افتخار من. به افتخار من یک دقیقه سکوت... {+} رونوشت به تمام عوامل سرگیجه های امروزم ، مدیریت عامل دنیا "حضرت خدا"... ++ خداوند متعال تعرضی به اینجانب نفرموده اند و این حقیر نیز مرتکب چنین حماقتی نشده ام! این دفعه ی آخر خدا "اعصاب معصاب" نداشت. اگر چیزی گفتید یا نوشتید و خداوند با صاعقه پاسخش را ارسال کرد ، به اینجانب ترش رویی نفرمایید... البته اگر رویی برایتان باقی مانده باشد! مسئولیتش با ذهن منحرف خودتان است که مستقیم به سراغ این بزهکاری ها میروید!!! +++ آخر به چه گویم هست از خود خبرم ، چون نیست / وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم ، چون هـست
سحرگاهان که در خوابی
همه خسته می شوند؛ همه می خوابند، حتی پرنده ها و درختها . شبها که همه می خوابند مطمئنم که تو بيداری و مواظب دنيائی.
میتوان چشم ها را بست گوش ها را پنبه نهاد مغز های خشکیده را سرشماری کرد و بالید که : بسیاریم ما
می توان به گل ها رنگ سیاه پاشید قناری ها را در قفس انداخت گربه ها را لگد کرد و مارها را فربه
می توان زمین را خشکاند ابر ها را عقیم ساخت سنگها را بست و سگها را رها نمود
می توان ... اما در لحظه ای کوتاه از زمان بی انتها .
آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم نه گله ای نه شکوه ای حتی رنجیدن هم از یادم رفته است دیگر چیزی برای دل بستن نمانده است انتظار بی مفهوم است نه کینه ای ، نه بغضی، نه فریادی فقط سکوت و آه این جهان پر از صدای قدمهای مردمانیست که همچنان که تو را می بوسند در ذهن طناب دار تو را نیز می بافند
فقط كمي آهسته تر خواهش مي كنم تو را مي گويم : بغض قديمي تويي كه تا مي آيم زندگي را مزه كنم ، به سراغم مي آيي تويي كه حتي نمي خواهي يك لحظه توهم خوشبختي حتي ، با من باشد ! مي خواهم زندگي كنم ، حتي اگر انگيزه ام تنها نوشتن باشد ! پس بگذار نفس بكشم بغض قديمي ، فقط كمي از فشار دستهايت بكاه مي دانم خواهش بزرگيست اما تنها كمي آهسته تر گلويم را بفشار آنقدر كه اشكهايم بتواند بر گونه هاي تبدارم بريزد !! …كمي آهسته تر …
گاهی یادش می افتم مثل خاطره ای دور به نظرم می آید توی کارگاه کوچکش بین چوبهای مختلف و اره و میخ ساعتها می نشست و می کشید و می برید اصلا نه خسته می شد و نه احساس تنهایی می کرد . عاشق صدای بریده شدن چوبها بود و بوی خاک اره ساعتها می نوشت داستانهایش تمامی نداشت با شخصیتهای خیالی اش زندگی می کرد با غمهایشان می گریست و در شادیهایشان خنده سر میداد و گاهی شعر هم می گفت بدون اینکه ادبیات خوانده باشد و یا از قافیه و عروض چیزی بداند روابطش محدود بود و آدمهای زندگی اش کم تعداد و تاثیر حضورشان کمرنگ صورت ساده ای داشت و نگاهی عمیق گاهی دلم برای خودم تنگ می شود… |
About![]()
این وبلاگ توسط صالح متولد 1368 دانشجوی معماری و ساکن کرمان نوشته شده امیدوارم ازمطالب نهایت استفاده راببرید Archives8/23/2009 - 9/22/20095/22/2009 - 6/21/2009 4/21/2009 - 5/21/2009 3/21/2009 - 4/20/2009 2/19/2009 - 3/20/2009 12/21/2008 - 1/19/2009 11/21/2008 - 12/20/2008 10/22/2008 - 11/20/2008 9/22/2008 - 10/21/2008 8/22/2008 - 9/21/2008 7/22/2008 - 8/21/2008 4/20/2008 - 5/20/2008 2/20/2008 - 3/19/2008 1/21/2008 - 2/19/2008 1/21/2007 - 2/19/2007 11/22/2006 - 12/21/2006 10/23/2006 - 11/21/2006 7/23/2006 - 8/22/2006 6/22/2006 - 7/22/2006 5/22/2006 - 6/21/2006 Links
باران زده
قالب هاي بهار بيست
|