تبليغاتX
.:: GODISNOWHERE ::.

.:: GODISNOWHERE ::.

خوشامدیست دوباره بین دستانی گرم به وسعت آسمانو پرواز

 

 

ما جا مانده ایم... همه ی ما جا مانده ایم. در شهری جا مانده ایم که پل ندارد. متاسفانه...

 این ترانه های قدیمی آزارم میدهد. پرواز که میکنی ، میکوبدت روی زمین. هیچ اجباری نیست تا بفهمی که فهمیدن درد دارد. بی وقفه فهمیدن دردش بیشتر است. از آتش ِ این کاروان ، دلم ترسیده گویا. ترسیده از این سکوتِ قبل از طوفان. پیله ای ساخته مثل ساختن چیزی که شاید بادبادک باشد. باید بشود جرات کرد و نوشت که بی خبرم از خود و نظرم هست با وی...+++

جاری شدن را جشن میگیریم ، به افتخار میهمان های ناخوانده ی نیمه شب ، به افتخار بوسه های ناگهانی ، به افتخار ترس ِ هویت و تمامی این افکار خوش. به افتخار تمام کسانی که در هیاهو زاده شده اند. به افتخار تمام این لحظه هایی که سوخت شدند برای پیدا کردنِ همانی که بوسه هایش ناگهانی ست. به افتخار ترس ، دلشوره. به افتخار تمام میهمانهای ناخوانده ی امشب. به افتخار من.به افتخار من. به افتخار من یک دقیقه سکوت...

{+} رونوشت به تمام عوامل سرگیجه های امروزم ، مدیریت عامل دنیا "حضرت خدا"...

++ خداوند متعال تعرضی به اینجانب نفرموده اند و این حقیر نیز مرتکب چنین حماقتی نشده ام! این دفعه ی آخر خدا "اعصاب معصاب" نداشت. اگر چیزی گفتید یا نوشتید و خداوند با صاعقه پاسخش را ارسال کرد ، به اینجانب ترش رویی نفرمایید... البته اگر رویی برایتان باقی مانده باشد! مسئولیتش با ذهن منحرف خودتان است که مستقیم به سراغ این بزهکاری ها میروید!!!

+++ آخر به چه گویم هست از خود خبرم ، چون نیست / وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم ، چون هـست

 

+نوشته شده در 2008/10/13ساعتتوسط salite | |

سحرگاهان که در خوابی
تو را من لینک خواهم کرد
به بقال محل هم لینک خواهم داد
به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت
سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید
مرا هک کن
خیالی نیست
دوباره آی دی از نو
و روز از نو
تمام شب به روزم من
و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد
و با فیلتر شکن یک روز
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد.

 

+نوشته شده در 2008/10/13ساعتتوسط salite | |

pink:
I might be wrong
I might be wrong
I could've sworn I saw a light coming on

I used to think
I used to think
There was no future left at all
I used to think

Open up, begin again
Let's go down the waterfall
Think about the good times and never look back
Never look back

What would I do?
What would I do?
If I did not have you

Open up and let me in
Let's go down the waterfall
Have ourselves a good time, it's nothing at all
It's nothing at all
Nothing at all

Never look back
Never look back

+نوشته شده در 2008/10/13ساعتتوسط salite | |

همه خسته می شوند؛ همه می خوابند، حتی پرنده ها و درختها .
ما آدمها هر کاری هم که بکنيم، آدميم . خوابمان می گيرد، بايد بخوابيم. گرسنه مان می شود، آب می خواهيم و هوا و هزار تا چيز ديگر.

شبها که همه می خوابند مطمئنم که تو بيداری و مواظب دنيائی.
چشمهايم را که می بندم دلم شور نمی زند.
خاطرم جمع است برای اينکه تو خدائی؛
يک خدای بزرگ و بی نياز

+نوشته شده در 2008/10/13ساعتتوسط salite | |

میتوان چشم ها را بست

گوش ها را پنبه نهاد

مغز های خشکیده

را سرشماری کرد

و بالید که :

بسیاریم ما

می توان به گل ها رنگ سیاه پاشید

قناری ها را در قفس انداخت

گربه ها را لگد کرد

و مارها را فربه

می توان زمین را خشکاند

ابر ها را عقیم ساخت

سنگها را بست

و سگها را

رها نمود

می توان ...

اما

در لحظه ای کوتاه

از زمان بی انتها .

+نوشته شده در 2008/10/12ساعتتوسط salite | |

 

آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم

نه گله ای

نه شکوه ای حتی رنجیدن هم از یادم رفته است

دیگر چیزی برای دل بستن نمانده است.

انتظار بی مفهوم است

نه کینه ای ، نه بغضی، نه فریادی

فقط سکوت و آه

 

 

این جهان پر از صدای قدمهای مردمانیست

 که همچنان که تو را می بوسند  

در ذهن طناب دار تو را نیز می بافند

+نوشته شده در 2008/10/12ساعتتوسط salite | |

فقط كمي آهسته تر

خواهش مي كنم

تو را مي گويم : بغض قديمي

تويي كه تا مي آيم زندگي را مزه كنم ، به سراغم مي آيي

تويي كه حتي نمي خواهي يك لحظه توهم خوشبختي حتي ، با من باشد !

مي خواهم زندگي كنم ، حتي اگر انگيزه ام تنها نوشتن باشد !

پس بگذار نفس بكشم

بغض قديمي ، فقط كمي از فشار دستهايت بكاه

مي دانم خواهش بزرگيست اما تنها كمي آهسته تر گلويم را بفشار

آنقدر كه اشكهايم بتواند بر  گونه هاي تبدارم بريزد !!

…كمي آهسته تر …

+نوشته شده در 2008/10/9ساعتتوسط salite | |

 

گاهی یادش می افتم

مثل خاطره ای دور به نظرم می آید

توی کارگاه کوچکش بین چوبهای مختلف و اره و میخ ساعتها می نشست و می کشید و می برید

اصلا نه خسته می شد و نه احساس تنهایی می کرد . عاشق صدای بریده شدن چوبها بود و بوی خاک اره

ساعتها می نوشت

داستانهایش تمامی نداشت با شخصیتهای خیالی اش زندگی می کرد با غمهایشان می گریست و در شادیهایشان خنده سر میداد

و گاهی شعر هم می گفت

بدون اینکه ادبیات خوانده باشد و یا از قافیه و عروض چیزی بداند

روابطش محدود بود و آدمهای زندگی اش کم تعداد و تاثیر حضورشان کمرنگ

صورت ساده ای داشت و نگاهی عمیق

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود…

+نوشته شده در 2008/10/9ساعتتوسط salite | |

یاد گار تو غمه غم و اشکو ماتمه

                یادگار من دلم که جلوت جون می کنه

 

 

کاشکی یه روزی یه جایی یه آهی

                             

                                        منو یادت بیاره باز دوباره

 

کاشکی تو راهی نگاهی الهی

                               

                              بغضمو تو دلت بگذاره باز دوباره…

+نوشته شده در 2008/9/30ساعتتوسط salite | |