|
نمیتونم واست نظر بزارم ولی سر زدم منو ببخش!
عقاید نو کانتی از آن من شقایق نرماندی ازآن تو هلاوتو بی صبری از آن من عشق پانزده سانتی از آن تو ماکارونی تمر هندی ازآن ما خیابان شهید قندی از آن ما قبری که بهش می خندی از آن ما . . . زکاوت و رندی از آن ما عقاید نو کانتی از آن من شقایق نرماندی ازآن تو ز سفره چه می گویی خاتم من با خودت چه می گویی خاتم من دیگه واسه چی می جوویی ماتم من بابا تو چه پررویی خاتم من اسبتو کجا میبندی بوبو ی من به چی تو دل می خندی کاو بوی من آقا به مو میبندی سرور من خانم به چی پابندی عقاید نو کانتی از آن من شقایق نرماندی ازآن تو کوکوی دو شب مانده ازآن ما کپی پدر خوانده ازآن ما خلقت ناخوانده از آن ما کپی پدر خوانده ازآن ما دولت شرمنده ازآن ما کلفتی پرونده ازآن ما ملی پوش بازنده ازآن ما دولت شرمنده ازآن ما انتقاد سازنده از آن ما شاید که آینده از آن ما... شاید که آینده از آن ما... عقاید نو کانتی از آن من شقایق نرماندی ازآن تو هلاوتو بی صبری از آن من هرچی تو دلت خواندی ازآن تو...
بغض بارونيه من تنها دليلش يك نفر بودش و بس
کارد، نانمان را
ای درد تو را درمان در بستر ناکامی ای خاطره ات پونز جمعا به تو آویزیم
خوش آمدیست دوباره بین دستانی گرم به وسعت آسمانو پرواز...
عشق تابستانی بوسه ی پنهانی وعده ی ما فردا پای گوش ماهی ها پشت خواب مرداب باغ خیس از مهتاب ته آواز من سینه هایی روشن دخترک بیا نترسیم دخترک ..... بیا دریا رو بدزدیم دخترک ...... طعم عطر لیمو سر حرفی خشبو گوشه ی موجی دنج دو قدم تا نارنج تب داغ لاله بغل شمع هاله زیر ابری ساده غزلی افتاده دخترک بیا نترسیم دخترک ..... بیا دریا رو بدزدیم دخترک ...... دخترک بیا نترسیم دخترک ..... بیا دریا رو بدزدیم دخترک ...... لب آه آهو آخر آلبالو زیر چتری از یاس پای کوه الماس پای خیس پارو وسط هتل قو آخر شهریور هتل بابلسر نگو نه نگو نه نگو نه نگو نه ... دخترک بیا نترسیم دخترک ..... بیا دریا رو بدزدیم دخترک ...... نگو نه نگو نه نگو نه نگو نه ...
من اون خاکم به زیر پا ولی مغرور مغرورم به تاریکی منم تاریک ولی پر نور پور نورم اگه گلبرگ بی تابم به شبنم رو نمی آرم اگه تشنه تو خورشیدم به سایه تن نمی کارم من اون دردم که هر جایی پی مرحم نمیگرده چه غم دارم اگه دنیا به کام من نمی چرخه نمی چرخه .... نمی چرخه... من اون آهم که با هر کس سر سفره نمی شینه من اون شوقم که اشکامو به جز محرم نمیبینه اگه من ساقه ی خشکم به دریا دل نمیبندم اگه بارون پر بارم به صحرا دل نمیبندم چه مغرورم ... چه مغرورم... چه مغرورم من اون دردم که هر جایی پی مرحم نمیگرده چه غم دارم اگه دنیا به کام من نمی چرخه نمی چرخه .... نمی چرخه...
اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند . اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند . اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند . اولين مردماني كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند . اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد . داريوش کبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران كه در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهي برگزيده شد و در بهار 520 قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر تهاد و براي همين مناسبت 2 نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره ) را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد . اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش كبير به صورت ماكت ساخته شد تا از بزرگترين كاخ آسيا شبيه سازي شده باشد كه فقط ماكت كاخ پرسپوليس 3 سال طول كشيد و کل ساخت کاخ ?? سال به طول انجاميد . تقويم كنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي "دني تون" بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است .
يکي رو ميشناختم مثل اينکه اسمش علي بود يا که نه .. خدايا مرتضي يا تقي بود
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکرکنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل ازنهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!! تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!! موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟! هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی... احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی! آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید... دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی... دوست و دوستدارت خدا !
أجمل احساس في الكون
خوابی عجیب و تاثیر گذار اغلب به سراغم می آید خواب زنی ناشناس که دوستم دارد و دوستش دارم و هر بار نه همان است و نه دیگری که دوستم دارد وبا من آشناست با من آشناست و قلبم . افسوس برای او فقط برای او روشن است و دیگر مسئله نیست فقط اوست که میداند رطوبت پیشانی رنگ پریده ام را چگونه با اشکهایش دوباره تازه کند قهوه ای طلایی یا حنایی است ؟ نمی دانم نامش؟ به یاد می آورم دلنشین و پر طنین بود مانند نام عشاقی که زندگی جدایشان کرد نگاهش شبیه نگاه تندیس ها صدایش دور دست و آرام و بم با آهنگ صداهای عزیزی که بی صدا می ماندند. هیچ صدایی جز صدایی بی صدا مصافر را ترغیب نمیکرد صدای تو بود که می گفت: پیش بیا باز هم! قلب ترسان من قلب تاریک من می گریست تنها روی جاده ی محزون عشق آن فاتح دلچسب در میان شادی مارا به هم رساند.
من وجودمو پیدا کردم با رنج بدون نفع کابوس هر شب مرگ و با تلخیم کردم عوض شدم یه فراری تو جاده ی مصیبت و ترسیدم مثل همه مسافرا هستم علفی هرز فهمیدم سفر من بود یه خواب تلخ و دروغ نوری که دیده نمی شد بود یه نور پر فروغ این عهدو با خودم بستم از سرش نرم بیرون ولی باید زخم دیرینه شستشو بشه با خون گناهام بخشیده نشده کفه شده سنگین عجب احساس بدیه که روحت بشه غمگین بعد از این همه خوشی همه چیز شده عوض دیگه حتی پشیمونی هم مرحم نیست واسه این مرض مرحم باوری که باید گذشته ها میشد که تو ثروت و مادیات کسی حسرت نمی خورد من تو خاکی ایجاد شدم که تهش رفت به سیاه چال پس تخفیف مجازاتم باست بشم از همه حلال مغزتو داری پر می کنی با افکار پوچ اینو باید بدونی با مرگ فقط تو می کنی کوچ ذهنتو آزاد کن به من بده گوش افکار واهی رو تو مغزت بکن خاموش روح تو مادی نیست هیچ وقت نمیمیره اون چیزی که همیشه اسیره جسمته که به این دنیا زنجیره مرگ رها میکنه روحو از بند اسارت پروازش میده اونو به سمت ابدیت تو اسمشو گذاشتی مرگ من بهش میگم تولد دنیایی تازه به آزادی روح و فرارش از کالبد زندگی بعد از مرگ یک حقیقت پنهانه آرامش بعد از درد دنیایی فراتر از زمانه اینو بفهم با مرگ هیچ چیز تموم نمیشه این تولدی دوبارست به دنیایی برای همیشه زندگیه بعد از مرگ منو شما جایی واسه زندگی بالاتر از ستاره ها آغاز تولد دوباره ای بعد از ندا سفری بی انتها واسه رسیدن به خدا چرا صداقت من دلیل نشد واسه نفسم منتظر همه چیز بودم جز زیر سنگ قبرم تو تجمع اوهام چرا زود از پیشم میرین تورو خدا تنهام نزارید چون تنها امید مین شب نحس کرده کمین واسه روح سردو خستم آیا این واقعیت داره که میادو تنها هستم چرا باید زندگی میکردیم که این باشه قسمت چرا تو انبوه مادیات انگار گم شدیم تو شهوت سهم من از این دنیا بود دو چشم کورو حریص وجود ثروت زیاد نفسم رو کرده خبیث چرا دینتو با خدا و وعده هات نکردی با دین چرا فقط در ظاهر خودتو نشون دادی امین من تا بحال راجع به خودای خود نگفتم کفر سر هر چیز تازه که بهم داد کردمش شکر شکر گذاری فقط ملاک نیست بایست کنی ادای دین با این اعمال باید بریم به جهنم پاشو بریم پاشو بریم.... زندگیه بعد از مرگ منو شما جایی واسه زندگی بالاتر از ستاره ها آغاز تولد دوباره ای بعد از ندا سفری بی انتها واسه رسیدن به خدا این دنیا مثل پلیه که هممون میکنیم ازش عبور پایینش جهنم اون ور پل بهشت نه نزدیکه نه دور راحت میوفتی از پل با کارای کثیف و زشت پس قدم هاتو محکم بردار و برو به سمت سرنوشت .خشت به خشت جاتو محکم کن تو قلب بهشت حرفامو باور داری یا چیز دیگه ای تو کلته؟ مهم نیست راجع بهش فکر کن این بهترین فرصته. راه درست یا غلت یکیش میشه انتخابت دیگه انتخابی وجود نداره وقتی فرشته ی مرگ میاد سراغت صاحبت رو ببر اسب با تمام وجود و قدرت همون که خلقت کرد اما نبودی تو بی علت .اختیارشو داری فکر کنی منفی یا مثبت .مرگ فرار روحه از این جسم خاکی هجرت انسان به دنیایی پر از پاکی . منم میترسم از مرگ به همین شدت که نمیدونم آخرش چی میشه سعادت یا ذلت... دنیا یه فرصته یه فرصت که خدا بهت داده بهتره که خوب حواستو جمع کنی چون ممکنه خیلی چیزارو از دست بدی باید بدونی که هر لحظه ممکنه مرگ بیاد سراغت پس همیشه آماده باش آماده برای زندگی بعد از مرگ.
باز باران ببارید مرد تغیان کن سرد آیینها بشکن رصوا کن درد آیین ماست امشب غوغا شو با تو خویش و بی مسکن تو یاد کن چند وقتیه فازیه تو کله ی منو یه نگاهی 4 ساله قپ زده بد قلق که دستاشو لرزید تو سرمای پاییز من من شعر مینویسم تو اشکاتو بریز من اشک ریختم بزار تغیان باشه کلمات تیزن باید غوغا بشه آره من دیدم بزار رویا باشه زردیه گچ دیوار تو رنگو حال بشه پس میگم منم دست دارم توی فکر یه کودک 4 سالم که همش راه میره روی افکارم منو صد سوالو فقره جوابم نگو اه بازم سوژه های تکراری بیا پرواز بگو تا کجا گوش دادی میدونم که دوست داری با کلمات جور باشی محفوظ میشن اگه قابل نفوز باشی ولی وای اشکات داره دیر میاد الفاظ آبی ان اگه روی بیت بیان کوچولو تو چشامه حرکات بی ریات منو تعریف نکن نگو گاهی پیش میاد ای داد مگه من با تو فرق دارم حیحات ظالم هارو! مثل کفتارن خدا با توام بگو چی تو سر دارم منو درک کن چی فکر میکنی تو دربارم من یه خواستار خواهم حکم دادخواه دارم اینجا جهنمه واسه کسایی که فقر دارن سالهاست منتظرو به اومید فردا ام ولی کو کی میاد اون نور رنگارنگ که هر شعرم من باز داستان بگم آیا تا کی سوژه های غمو حاکمم بگو کجان فرشته های محافظم من تنهام با تو و غم مخاطبم ای داد فریاد دارم ای داد ای وای منو حذف کن از دنیات اینجا همه صیادن و همه جلاد بگو طلوع نداره آیا شب یلدات ابیات سوژه سازن و بعد ها صدها میلیون غمو دریاب هربار دریاب افکارم را شده بس که معصیت شده شفاف
يک چراغ روشن براي خاموشي هاي اين خانه خالي من یک دانشجو نه راستی اسم ما را که دانشجو نمیگذارن من مهماری درس می خوانم این برا ما بهتره
چشم من بیا منو یاری بکن گونه هام خشکیده شد کاری بکن غیر گریه مگه کاری میشه کرد کاری از ما نمیاد زاری بکن اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه می خواد هرچی دریا رو زمین داره خدا با تموم ابرای آسمونا کاشکی میداد همرو به چشم من تا چشام به حال من گریه کنن اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه می خواد قصه ی گذشته های خوب من خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن حالا باید سر روی زانم بذارم تا قیامت اشک حسرت ببارم دل هیشکی مثل من غم نداره مثل من غربتو ماتم نداره حالا که گریه دوای دردمه چرا چشمام اشکشو کم میاره خورشید روشن مارو دزدیدن زیر اون ابرای سنگین کشیدن همه جا رنگ سیاه ماتمه فرصت موندنمون خیلی کمه اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه می خواد سرنوشت چشاش کوره نمی بینه زخم خنجرش میمونه تو سینه لب بسته سینه ی قرقه به خون قصه ی موندن آدم همینه... اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه می خواد...
سوگند سوگند به خون پاک سیاوش به نام ایران و خاکش که من واسه این خاک جوون میدم سوگند سوگند به خون پاک سیاوش به نام ایران و آرش که من واسه این خاک جوون میدم اگه الان گربست یه زمانی ببر بوده به چه هیبتی این ببر از غرب به شرق بوده مهد تمدن از همینجاست تو یه وطن پرست می خوای منم اینجام من تنها نیستم امثالم زیادن اونا جامو میگیرن تو احیانا غیابم اینجا هفتاد میلیون مرد و زن و بچه ن هواسشون به ناموس و ندزدن و پرچم نیاد پایین ماها شیش دنگ هواسمون هست نتیجه این شد که دشمن ایران باید احمق باشه چون این خاک همجا فدایی الحق داره اینا حقیقته شاهنامه افسانست نمونش همین جنگ هشت سالست رنگ قرمز پرچم رنگ خون ما واسه این خاک پیشکشه جون ما سوگند سوگند به خون پاک سیاوش به نام ایران و خاکش که من واسه این خاک جوون میدم سوگند سوگند به خون پاک سیاوش به نام ایران و آرش که من واسه این خاک جوون میدم
هیچکی نمیتونه بفهمه که دلم از چی گرفته هیچکی نمیتونه بفهمه که صدام از چی گرفته هیچکی نمیمونه تا با من توی راهم هم سفر شه آخه میترسه که با من با دل من دربه در شه هیشکی نمیدونه که چشمام چرا همیشه خیس خیسه چرا هیشکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمینویسه هیشکی نمیدونه که قلبم تا حالا چند بار شکسته هیشکی نمیدونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته آخه تو کلبه ی سوت و کور و تاریک قلبم خورشید که جا نمیشه میدونم اگه تا لحظه ی مرگمم بگردم دنبالش پیدا نمیشه.........
ما جا مانده ایم... همه ی ما جا مانده ایم. در شهری جا مانده ایم که پل ندارد. متاسفانه... این ترانه های قدیمی آزارم میدهد. پرواز که میکنی ، میکوبدت روی زمین. هیچ اجباری نیست تا بفهمی که فهمیدن درد دارد. بی وقفه فهمیدن دردش بیشتر است. از آتش ِ این کاروان ، دلم ترسیده گویا. ترسیده از این سکوتِ قبل از طوفان. پیله ای ساخته مثل ساختن چیزی که شاید بادبادک باشد. باید بشود جرات کرد و نوشت که بی خبرم از خود و نظرم هست با وی...+++ جاری شدن را جشن میگیریم ، به افتخار میهمان های ناخوانده ی نیمه شب ، به افتخار بوسه های ناگهانی ، به افتخار ترس ِ هویت و تمامی این افکار خوش. به افتخار تمام کسانی که در هیاهو زاده شده اند. به افتخار تمام این لحظه هایی که سوخت شدند برای پیدا کردنِ همانی که بوسه هایش ناگهانی ست. به افتخار ترس ، دلشوره. به افتخار تمام میهمانهای ناخوانده ی امشب. به افتخار من.به افتخار من. به افتخار من یک دقیقه سکوت... {+} رونوشت به تمام عوامل سرگیجه های امروزم ، مدیریت عامل دنیا "حضرت خدا"... ++ خداوند متعال تعرضی به اینجانب نفرموده اند و این حقیر نیز مرتکب چنین حماقتی نشده ام! این دفعه ی آخر خدا "اعصاب معصاب" نداشت. اگر چیزی گفتید یا نوشتید و خداوند با صاعقه پاسخش را ارسال کرد ، به اینجانب ترش رویی نفرمایید... البته اگر رویی برایتان باقی مانده باشد! مسئولیتش با ذهن منحرف خودتان است که مستقیم به سراغ این بزهکاری ها میروید!!! +++ آخر به چه گویم هست از خود خبرم ، چون نیست / وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم ، چون هـست
سحرگاهان که در خوابی
همه خسته می شوند؛ همه می خوابند، حتی پرنده ها و درختها . شبها که همه می خوابند مطمئنم که تو بيداری و مواظب دنيائی.
میتوان چشم ها را بست گوش ها را پنبه نهاد مغز های خشکیده را سرشماری کرد و بالید که : بسیاریم ما
می توان به گل ها رنگ سیاه پاشید قناری ها را در قفس انداخت گربه ها را لگد کرد و مارها را فربه
می توان زمین را خشکاند ابر ها را عقیم ساخت سنگها را بست و سگها را رها نمود
می توان ... اما در لحظه ای کوتاه از زمان بی انتها .
آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم نه گله ای نه شکوه ای حتی رنجیدن هم از یادم رفته است دیگر چیزی برای دل بستن نمانده است انتظار بی مفهوم است نه کینه ای ، نه بغضی، نه فریادی فقط سکوت و آه این جهان پر از صدای قدمهای مردمانیست که همچنان که تو را می بوسند در ذهن طناب دار تو را نیز می بافند
فقط كمي آهسته تر خواهش مي كنم تو را مي گويم : بغض قديمي تويي كه تا مي آيم زندگي را مزه كنم ، به سراغم مي آيي تويي كه حتي نمي خواهي يك لحظه توهم خوشبختي حتي ، با من باشد ! مي خواهم زندگي كنم ، حتي اگر انگيزه ام تنها نوشتن باشد ! پس بگذار نفس بكشم بغض قديمي ، فقط كمي از فشار دستهايت بكاه مي دانم خواهش بزرگيست اما تنها كمي آهسته تر گلويم را بفشار آنقدر كه اشكهايم بتواند بر گونه هاي تبدارم بريزد !! …كمي آهسته تر …
|
About![]()
این وبلاگ توسط صالح متولد 1368 دانشجوی معماری و ساکن کرمان نوشته شده امیدوارم ازمطالب نهایت استفاده راببرید Archives8/23/2009 - 9/22/20095/22/2009 - 6/21/2009 4/21/2009 - 5/21/2009 3/21/2009 - 4/20/2009 2/19/2009 - 3/20/2009 12/21/2008 - 1/19/2009 11/21/2008 - 12/20/2008 10/22/2008 - 11/20/2008 9/22/2008 - 10/21/2008 8/22/2008 - 9/21/2008 7/22/2008 - 8/21/2008 4/20/2008 - 5/20/2008 2/20/2008 - 3/19/2008 1/21/2008 - 2/19/2008 1/21/2007 - 2/19/2007 11/22/2006 - 12/21/2006 10/23/2006 - 11/21/2006 7/23/2006 - 8/22/2006 6/22/2006 - 7/22/2006 5/22/2006 - 6/21/2006 Links
باران زده
قالب هاي بهار بيست
|